یا مهدی مددی

بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به "جِغِله های جهاد".انگار جبهه ، خونه خاله شون بود. نه از ترکس می ترسیدند، نه از تیر؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه. بیشترشون شهید شدند؛ مثل فرمانده شون "محمد علی قیصری" . اجر نماز شبشون و حماسشون با خدا و لبخندبازی های ساده و طنزشون مال شما.

 

 

شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت:« امشب نمی شه کار کرد. می ترسم بچه ها شهید بشن». تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر می کردیم که صالح گفت: یه فکری! همه سرامونو بردیم توی هم . حرف صالح که تموم شد، زدیدم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمی شد. انگار بیابون ارواح بود. فاصله‌مون با عراقیا خیلی کم بود؛ اما هیچ سرو صدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود.گفت: یک، دو، سه، هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دوازده نفرمون زلزله‌ای بپا کرد. هر کسی صدایی از خودش در آورد، صدای خروس، سگ، بز، الاغ و ...

چیزی نگذشته بود که تیربارا و تفنگای عراقیا به کار افتاد و جیغ و دادمون که تموم شد؛ پوتینا رو گذاشتیم زیر بغلمون و دویدیم طرف بلدوزرا. ما می دویدیم وعراقیا آتیش می ریختند. تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم. عراقیا اون شب انگار بلدوزرا رو نمی دیدند. تا صبح گلوله‌ها شونو تو باتلاق حروم کردند و ما به کِیف و خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.

 

 

برگرفته از مجموعه لبخند جبهه - جغله های جهادی نوشته: حجت الاسلام محسن صالحی حاجی آبادی




موضوعات مرتبط: جغله های جهاد
[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 19:3 ] [ مامان ] [ 4 نظر ]

چه بچه های باحالی و چه روزهای باصفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود. سرزمینی در یه قدمی بهشت؛ نه روستایی بودند و نه شهری، از سرزمین ملائک بودند و چند روزی مهمون این کره خاکی؛ اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ خوده و غافل ما بزنند.

اونچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خون ریزی، تعصب های خشک و تو خالی و اخمای تند و خشن نبود. راز قصه اونا، رنگ قصه ی گل بود و پروانه، تبسم و لبخند مرام رویشان و نماز و اشک، مسلک آسمونیشون بود.

یکی از مقرهاشون نزدیک خرمشهر بود." مقر شهید حجتی". بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به "جِغِله های جهاد". سردار حاج مهدی علی خانی بهشون می گفت: کُرفه چی ها! یعنی کوچولو ها!. خیلی هاشون از روستای ما- جاجی آباد نجف آباد - بودند.

بیشتر خاکریزهای شلمچه تا جاده های کوه های حلبچه، اینا رو یادشونه. انگار جبهه ، خونه خاله شون بود. نه از ترکس می ترسیدند، نه از تیر؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه. بیشترشون شهید شدند؛ مثل "محمد علی قیصری" فرمانده هفده سالمه مون، مثل "صالح و نصر الله صالحی"، "مهدی شاهسون:، "مصطفی طاهری"، " اسماعیل رحیمی"، " محمد توکلی" و "اکبر عرب پور". اجر نماز شبشون و حماسشون با خدا و لبخندبازی های ساده و طنزشون مال شما. انشاء الله هیچ وقت یادشون از دلمون نره.

 

 

برگرفته از مجموعه لبخند جبهه - جغله های جهادی نوشته: حجت الاسلام محسن صالحی حاجی آبادی


موضوعات مرتبط: جغله های جهاد
[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 18:50 ] [ مامان ] [ 2 نظر ]
........

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب