یا مهدی مددی

بخوان مارا

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای

 ناچیز

                                   صدایم کن

 

مرا آموزگار مادر خود را قلم را

علم را من هدیه ات کردم.

                                بخوان مارا

 

 منم معشوق زیبایت

 منم نزدیک تر از تو به تو

اینک

                              صدایم کن

 

رها کن غیر مارا

سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک و بی همتا

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم.

 تو بگشا گوش دل

 پروردگارت با تو میگوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار...

رها کن غصه یک نان و آب کوچک فردا

 تو راه بندگی طی کن.

عزیزا

 من خدایی خوب میدانم

 تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی

یا خدایی

میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را

دوست میدارم.

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما

 و عاشق میشوم بر تو

 که وصل عاشق و معشوقم

آهسته میگویم:

                                              "خدایی عالمی دارد!"

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

                               تکیه کن بر من

 

قسم بر روز

هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

                             رهایت من نخواهم کرد.

 

بخوان مارا

که میگویی که تو خواندن نمیدانی؟!؟! تو بگشا لب

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از ما چه میجویی؟

تو با هر کس به جز با ما چه میگویی؟

وتو بی من چه داری؟

                                             هیچ!

 

بگو با ما چه کم داری عزیزم؟

                                             هیچ!

 

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید وگیاه و نور و هستی را

برای جلوه ی خود آفریدم من!

 ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت میگفتم !

 

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم

تویی والا ترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

تو ای محبوب دنیایم

                              نمی خوانی چرا ما را؟

 

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

 اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا

اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمیکردی!

                                                      به رویت بنده ام من هیچ آوردم؟

 

 که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آن نا مهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت

خالقت

                                         اینک صدایم کن

 

 مرا با قطره ی اشکی.

به پیش آور

دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام

آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای از ما کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان مارا بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن خجالت میکشی از من؟

بگو ...

جز من کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

 برای درک آغوشم شروع کن!

یک قدم با تو

تمام گام های باقی اش با من!

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ شنبه بیست و یکم شهریور 1394 ] [ 18:37 ] [ مامان ] [ 3 نظر ]

جای ماهی کجاست؟ در دریا
پس چرا زیر خاکها بودند؟
ماهی و خاک! قصه تلخی است
کاش در آبها رها بودند

دست بسته به شهر آوردند
صد و هفتاد و پنج ماهی را
ماهی و دست بسته زیر خاک!
من نمی فهمم این سیاهی را

این سیاهی که یک نفر با خاک
بکشد ساکنان دریا را
ماهی و دست بسته زیر خاک
حل کند یک نفر معما را!

بیست و نه سال منتظر بودیم
پیرمان کرد داغ ماهی ها
خانه روشن شد از رسیدنشان
تا که طی شد فراق ماهی ها

175


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1394 ] [ 16:47 ] [ مامان ] [ 6 نظر ]

خوش به حال تو، در شب جمعه

زائر حضرت رضا بودي

با تو ام آي حضرت باران

ظهر روز دهم كجا بودي

 

باران

باران


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1394 ] [ 18:0 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

گریه دارد سفره هفت سین ما
هفت سینی چیده ام با مرتضی
سین اول سیلی و روی کبود
کس نگفتا جرم این مادر چه بود
سین دوم سر به دیوار خورد وای
بر زمین افتاد و گویا مرد وای
گفته بودم گریه دارد سفره هفت سین ما
سین سوم سینه و مسمار و در
از در خانه شد اتش شعله ور
سین چهارم سوخت بین شعله ها
بین چهل نامرد افتادش ز پا
سین پنجم سیر شد از روزگار
از غم محسن دگر شد قصه دار
سین ششم ساختن با درد و غم
از خجالت زانوی مولاست خم
سین هفتم سر سپرد در بستری
این بود تاوان عشق حیدری
عشق زهراس و علی خورده محک
هفت سینم با علی دارد نمک


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند 1393 ] [ 23:45 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبتای غربی میشه با کلاسی
تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان شد عرب پرستی !
سفر مکه و کربلا و مشهد کسی بره، میگن چرا پولشو ندادی فقرا
ولی از سفر دبی و آنتالیای خودش که نمی گذره، بالاخره آدمیزاده تفریح هم لازم داره !
شاهین نجفی و شارلی فحاشی می کنند شد آزادی بیان
مسلمونا از چیزی انتقاد مودبانه کنن، میشه دیکتاتوری دین !
گلشیفته فراهانی لخت شد همه گفتن حجاب مسئله شخصیه
الهام چرخنده چادری شد همون آدما گفتن ریا کار و متظاهره !
طرف علنا بر مقبره کورش کبیر سجده می کنه شد یکتا پرست
اما بوسه بر ضریح مبارک حضرت عباس میگن بت پرستی !
گریه و اشک و آه و شمع و گیتار و طبل برای مرتضی پاشایی شد انسانیت
اما به عزاداری برای حضرت سید الشهدا ( ع ) میگه مرده پرستی !
دلسوزی برای هزاران کودک شهید فلسطین میشه بیگانه پرستی
گل گذاشتن پشت در سفارت فرانسه برای کشته شدن 12 نفر میشه انسانیت!
دختره سرمای زمستون با یه ساپورت میاد خیابون سردش نمیشه
اما گرمای تابستون اگه روسری سر داشته باشه از گرما هلاک میشه !!??!!


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

آهاااای اونایی که برای گرفتن هر مراسم و برنامه مذهبی بهانه میگرفتید و ناله میکردید که اینکارها رو رها کنید و به فقرا رسیدگی کنید
حالا وقتشه !
فقرا و گرسنه ها منتظرن !
به جای گرفتن ولنتاین و تقدیم کادو در رستوران‌ها به عشقتان! به فقرا و گرسنه ها کمک کنید
به جای خرید خرس و الاغ قرمز، دو کیلو گوشت قرمز برای فقرا بخرید!
فقرا، گرسنه ها، مریض های بی پول، یتیم های بی سرپرست و ... در روز 14 فوریه منتظرتان هستند!!

با اینکه زمانش گذشته ولی حیفم اومد اینجا نزارمش


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

 

برگرد

 

برگرد که بر بهارمان می خندند

یک عده به حال زارمان می خندند

آنقدر نبودنت به طول انجامید

دارند به انتظارمان می خندند

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ جمعه دوازدهم دی 1393 ] [ 19:28 ] [ مامان ] [ 2 نظر ]

شهدا


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 13:16 ] [ مامان ] [ 8 نظر ]

آب را گل نکنید

 

 

شاید از دور علمدار حسین

مشک طفلان بر دوش

زخم و خون بر اندام

می رسد تا که از این آب روان

پرکند مشک تهی

ببرد جرعه ی آبی برساند به حرم

تا علی اصغر بی شیر رباب

نفسش تازه شود

وبخوابد آرام

 

 

آب را گل نکنید

که عزیزان حسین

همگی خیره به راه اند

که ساقی آید و به انگشت کرم

گره کور عطش بگشاید

 

 

آب را گل نکنید

که در این نزدیکی

عابدی تشنه لب و بیمار است

در تب و گریه اسیر

عمه اش این دو سه شب

تا سحر بیدار است

 

 

آب را گل نکنید

که بود مهریه مادرشان

نه همین آب

که هرجای دگر رودی و نهری جاریست

مهر زهرای بتول است...

از این است که من میگویم

 

 

آب را گل نکنید



موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 13:16 ] [ مامان ] [ 5 نظر ]

بانوی خوبم!

فلسفـه حجاب تنها به گنـاه نیفتـادن مردهـا نیست!

که اگر چنین بود، چرا خدا تو را با حجـاب کامل به حضور میطلبد در عاشقانه ترین عبادتت؟؟؟

جنـس تو با حیـا خلق شده و خدا میخواهد تو را ببیند!!!

خودِ خودِ تو را!!!

در زیبا ترین حالت!

در ناب ترین زمان!

حیـا سرمایه توست !

حیا مایه حیات توست!

نه تنها دارویی برای حفظ سلامت مردان شَهرَت!


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 13:16 ] [ مامان ] [ 4 نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب