یا مهدی مددی

امروز سه شنبه آخر سال ساعت 9 الی 10 شب

خیابان خالی 

کوچه ها خالی 

هر از گاهی صدای انفجاری به گوش می رسد .

باد می وزد، خرده های کاغذ و چوب نیمه سوخته به هوا بلند می شود .

ترس و دلهره تمام وجودت را می گیرد .

صدای انفجار ها به قدری نزدیک است گویی سربازان دشمن دارند نزدیک می‌شوند.

شاید اگر غفلت کنی چیزی زیر پایت منفجر شود.

ضربان قلبت تند می شود.

اگر دیشب در این ساعت بیرون می آمدی توی خیابان جای سوزن انداختن نبود . جای پارک که سهل است بتوانی سوبله پارک کنی شانس آوردی. پهنای خیابان خود نمایی می کند . تمام مغازه ها تعطیل است و به وحشت شهر می افزاید.



نمی دانم این چه رسمی است که شهرمان را به شهرهای جنگی تبدیل می‌کنند؟ امسال خوشبختانه در این ساعت بیرون نبودم (چند سال پیش در این ساعت مجبور بودم خودم را به خانه برسانم) ولی می توانستم حدس بزنم بیرون چه خبر است؛ صدای انفجار ها هم در خانه چنان بلند بود که بچه ها از ترس خود را در بغل من پنهان می کردند. نور حاصل از آتش حتی از طبقات بالا هم قابل رویت بود. مردی با افتخار ته مانده های آتش را جمع می کرد تا خانمی که سعی داشت روسری اش زیاد بالا نرود! از روی آن بپرد آن هم دقیقا جلوی چشم کارگران ساختمان نیمه ساخته! شاید داشتند از دیدن ....

چند سال پیش که سنگی بسان گلوگه سینه شیشه را شکافت و به داخل خانه آمد. سرعتش چنان بالا بود که فقط شیشه سوراخ شده بود به جای اینکه بشکند! دیگر پشت پنجره هم برای بچه ها امن نیست. تمام مدت بهشان تذکر می دهم پشت پنجره نروید، داخل تراس نروید.

ای کاش مادران امروز نسل فردا را چنان تربیت کنند که این رسم جدید خود ساخته از بین برود.


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ سه شنبه بیست و ششم اسفند 1393 ] [ 23:42 ] [ مامان ] [ 5 نظر ]
........

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب