یا مهدی مددی

  کنترل ماشین از دست خارج شده بود و این غول بی شاخ و دم بجای این که روی چهار چرخ برود میل به گردش در هوا را داشت . چشم هایم بسته بود ولی گرمای دستان پرمهرت را احساس کردم خدای من، که این غول بی شاخ و دم را امر به ایستادن کردی و روی چهار چرخ نگهش داشتی . چشم هایم را که باز کردم همه چیز آرام گرفته بود . صدای گریه های بی امان بچه ها ، ذکر یا امام زمان را از پشت سرم ‌‌می شنیدم. سریع پیاده شدم در عقب را باز کردم خدا رو شکر سید علی سالم بود. با اینکه فاطمه سادات از دست مامان رها شده بود ولی سالم بود . همه مان سالم بودیم . هر 6 نفرمان .به گمانم حضرت عزرائیل دستی هم برایمان تکان داد.

زمینی اش می شود :

-          ماشین محکم بوده که سقف به سرمان نچسبیده بود .

-          کمر بند ها نگه مان داشتند تا توی چرخش ماشین خون از دماغ کسی هم نیامد.

-          زمین گِل بود شدت ضربه را کم کرد و در آخر چرخ های سمت راننده در گِل فرو رفته تا باعث شده دوباره به هوا بلند نشویم.

ولی من می دانم شما نخواستی خدای من .

نخواستی که بیش از این بچرخیم.

خواستی که همه مان سالم باشیم .

نخواستی که ماشینی نزدیکمان نباشد تا بهمان بخورد.

خواستی که با اینکه فاطمه سادات رها شده بود سالم باشد.

شما نخواستی خدای من . بهمان فرصت دادی . فرصت بندگی ، فرصت استغفار

 

خدای من شکر

به خاطر داده و نداده ات شکر

 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ پنج شنبه اول آبان 1393 ] [ 11:42 ] [ مامان ] [ 11 نظر ]
........

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب