یا مهدی مددی

بر منتظران این خبر خوش برسانید

که امشب شب قدر است همه قدر بدانید

با نور نوشتند به پیشانی خورشید

ماهی که جهان منتظرش بود درخشید


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ پنج شنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ یک نظر ]

حسین فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی؟"

و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم: لبیک یا حسین! لبیک...

حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...

و من باز می گویم: لبیک یا حسین!

حسین شمشیر می خورد

من سر پدرم داد می زنم و می گویم: لبیک یا حسین!

حسین سنگ می خورد،

من در مجلس غیبت می گویم: لبیک یا حسین! لبیک...

حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید

و من در پس خنده های مستانه ام فریاد میزنم: لبیک...

حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟

من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: لبیک...

حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است،

حسین به من نگاه می کند می گوید: تنهایم یاریم کن...

من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک...

خورشید غروب کرده است... من لبخندی می زنم و می گویم: اللهم عجل لولیک الفرج...

حسین به مهدی نگاه می کند و می گوید: "مهدی من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم، اگر کسی نبود یاریم کند، ادعا کننده ای هم نبود...تو از من مظلوم تری..."

به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم: "دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."

مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند...

مهدی تنهاست...

حسین تنهاست...

کربلایی دیگر در راه است...


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان ] [ 7 نظر ]

گــلهای نــیمه بــازم                نـماز خـون‌های نـازم

هـمیشه بعد از نـماز               رو اون سـجاده نـــاز

دعــا کـــنید آقـــا رو                سـرور شــیعه ها رو

آقـــا امـــام زمــــــان               اون مـــولای مــهربان

خـیلی غریب و تنهان               مـــــنتظر شـــماهان

امـــید او شـــــمایید               ظـــهورش بــخواهید

 

 

سمانه رضایی

برگرفته از کتاب: «ستون دین نمازه       با شعری نو و تازه»


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

یک

لحظه لحظه خاطرات بهمنی که یک دفعه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

                                انفجار نور بود

 

دو

سرزمینی که نگاش به آسمونه و حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

                              لشکر خداست

 

سه

بغض ناتموم مادری بالاسر جنازۀ پسر

بغضی که یک‌مرتبه صدا میشه سکوت رو میشکنه:

                                ای تموم بچه‌هام فدای تو یا حسین

                                  این گلم نثار کربلای تو یا حسین

 

چهار

ایستادن یه نوجوون بدون ذره‌ای ترس و آرزو

                                    روبروی تانک‌های روبرو

 

پنج

اهتزار پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی که زخمۀ گلوله‌هاست

خنده‌های مردمی که یک صدا می‌گن:

                   «فتح شهر خون کار خداست»

 

شش…

آسمونی که پر از نوای ربناست

آسمونی که قرق شده با شهاب و رعد و صاعقه

با آیۀ «و ما رمیت اذ رمیت»

آسمونی که

             کابوس کرکساست

 

هفت…

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

           تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

            شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمرم؟

          اینا گزینه‌های روی میز ماست

حالا بازم بشمرید

             گزینۀ روی میزتون چیاست

حالا بازم بشمرید

        همه میدونن این

                         آخرای قصۀ شماست

هفت … شش… پنج … چهار … سه … دو … یک …


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ 3 نظر ]

راه ما راه ثار الله

با مایند شهدا همراه

حالا موسم فتح ماست

بسم الله ...

به دست غیر مبادا امیدواری ما

نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به رنج راه بیامیز تا بیاموزی

به مشق آبله اسرار پایداری ما

مدام داغ جوان دیده ایم و در تشییع

ندیده است کسی اشک سوگواری ما

به سربلندی سرویم و استواری کوه

به رودهای چهان رفته بی قراری ما

نمانده جای شکایت که در پی هر زخم

بلند تر شده طومار بردباری ما

بگو به بولهبان نور مصطفی با ماست

مسیر روشن عشق است یادگاری ما

غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید

قسم به روشنی راه شهریاری ما

خصم اگر با سلاح شب آید

ما هم غیرت آفتابیم

چشم در راه خورشید موعود

شهریاران این انقلابیم

آتشی شعله ی نفرت افروخت

تا مگر عشق پایان بگیرد

غافل از اینکه او مثل ققنوس

تازه در شعله ها جان بگیرد

میلاد عرفان پور


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ 2 نظر ]

زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و… نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ 5 نظر ]

وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ یکشنبه چهارم خرداد 1393 ] [ 3:30 ] [ مامان ] [ 3 نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب