یا مهدی مددی

یارب رسان تو بر ما، صاحب زمان ما را

تا که حیات بخشد، روح و روان ما را


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1394 ] [ 11:25 ] [ مامان ] [ 3 نظر ]

امروز سه شنبه آخر سال ساعت 9 الی 10 شب

خیابان خالی 

کوچه ها خالی 

هر از گاهی صدای انفجاری به گوش می رسد .

باد می وزد، خرده های کاغذ و چوب نیمه سوخته به هوا بلند می شود .

ترس و دلهره تمام وجودت را می گیرد .

صدای انفجار ها به قدری نزدیک است گویی سربازان دشمن دارند نزدیک می‌شوند.

شاید اگر غفلت کنی چیزی زیر پایت منفجر شود.

ضربان قلبت تند می شود.

اگر دیشب در این ساعت بیرون می آمدی توی خیابان جای سوزن انداختن نبود . جای پارک که سهل است بتوانی سوبله پارک کنی شانس آوردی. پهنای خیابان خود نمایی می کند . تمام مغازه ها تعطیل است و به وحشت شهر می افزاید.



نمی دانم این چه رسمی است که شهرمان را به شهرهای جنگی تبدیل می‌کنند؟ امسال خوشبختانه در این ساعت بیرون نبودم (چند سال پیش در این ساعت مجبور بودم خودم را به خانه برسانم) ولی می توانستم حدس بزنم بیرون چه خبر است؛ صدای انفجار ها هم در خانه چنان بلند بود که بچه ها از ترس خود را در بغل من پنهان می کردند. نور حاصل از آتش حتی از طبقات بالا هم قابل رویت بود. مردی با افتخار ته مانده های آتش را جمع می کرد تا خانمی که سعی داشت روسری اش زیاد بالا نرود! از روی آن بپرد آن هم دقیقا جلوی چشم کارگران ساختمان نیمه ساخته! شاید داشتند از دیدن ....

چند سال پیش که سنگی بسان گلوگه سینه شیشه را شکافت و به داخل خانه آمد. سرعتش چنان بالا بود که فقط شیشه سوراخ شده بود به جای اینکه بشکند! دیگر پشت پنجره هم برای بچه ها امن نیست. تمام مدت بهشان تذکر می دهم پشت پنجره نروید، داخل تراس نروید.

ای کاش مادران امروز نسل فردا را چنان تربیت کنند که این رسم جدید خود ساخته از بین برود.


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ سه شنبه بیست و ششم اسفند 1393 ] [ 23:42 ] [ مامان ] [ 5 نظر ]

گریه دارد سفره هفت سین ما
هفت سینی چیده ام با مرتضی
سین اول سیلی و روی کبود
کس نگفتا جرم این مادر چه بود
سین دوم سر به دیوار خورد وای
بر زمین افتاد و گویا مرد وای
گفته بودم گریه دارد سفره هفت سین ما
سین سوم سینه و مسمار و در
از در خانه شد اتش شعله ور
سین چهارم سوخت بین شعله ها
بین چهل نامرد افتادش ز پا
سین پنجم سیر شد از روزگار
از غم محسن دگر شد قصه دار
سین ششم ساختن با درد و غم
از خجالت زانوی مولاست خم
سین هفتم سر سپرد در بستری
این بود تاوان عشق حیدری
عشق زهراس و علی خورده محک
هفت سینم با علی دارد نمک


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند 1393 ] [ 23:45 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

کمی بیشتر از سه سال و نیم داره سوالای عجیبی می پرسه

سید علی : مامان چرا آدما دو تا سوراخ بینی دارن؟

مامان چرا دهنمون آب داره ؟

مامان چطوری آب از تو شیر آب میاد بیرون ؟

چرا می ریم دستشویی ؟

و هزاران سوال دیگه.

سعی می کنم جلوی خنده ام رو بگیرم و یه جوابی بهش بدم که هم در حد فهمش باشه و هم از موقعیت استفاده می کنم تا بهتر با نعمت های خدا آشنا بشه.

خدا اینجوری خواسته ، شاید بخاطر این هست که اگه یکی از سوراخ های بینی بگیره بتونیم با اون یکی نفس بکشیم.

خب خدا خواسته تا دهنمون خشک نشه تا یه موقع زخم نشه.  و ....

بعد از جواب به این سوالهای به ظاهر خنده دار به فکر فرو می رم . خدا دیگه چه نعمت هایی به ما داده که اصلا به فکر نیستیم تا شکر کنیم .

خدایا به خاطر همه نعمت هایت شکر

حتی وجود سوالهای به ظاهر خنده دار که باعث می شه من بیشتر به نعمت هایت فکر کنم.

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته من
[ جمعه هشتم اسفند 1393 ] [ 11:49 ] [ مامان ] [ 5 نظر ]

تبریک کریسمس و ولنتاین و مناسبتای غربی میشه با کلاسی
تبریک عید غدیر و مبعث و نیمه شعبان شد عرب پرستی !
سفر مکه و کربلا و مشهد کسی بره، میگن چرا پولشو ندادی فقرا
ولی از سفر دبی و آنتالیای خودش که نمی گذره، بالاخره آدمیزاده تفریح هم لازم داره !
شاهین نجفی و شارلی فحاشی می کنند شد آزادی بیان
مسلمونا از چیزی انتقاد مودبانه کنن، میشه دیکتاتوری دین !
گلشیفته فراهانی لخت شد همه گفتن حجاب مسئله شخصیه
الهام چرخنده چادری شد همون آدما گفتن ریا کار و متظاهره !
طرف علنا بر مقبره کورش کبیر سجده می کنه شد یکتا پرست
اما بوسه بر ضریح مبارک حضرت عباس میگن بت پرستی !
گریه و اشک و آه و شمع و گیتار و طبل برای مرتضی پاشایی شد انسانیت
اما به عزاداری برای حضرت سید الشهدا ( ع ) میگه مرده پرستی !
دلسوزی برای هزاران کودک شهید فلسطین میشه بیگانه پرستی
گل گذاشتن پشت در سفارت فرانسه برای کشته شدن 12 نفر میشه انسانیت!
دختره سرمای زمستون با یه ساپورت میاد خیابون سردش نمیشه
اما گرمای تابستون اگه روسری سر داشته باشه از گرما هلاک میشه !!??!!


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

آهاااای اونایی که برای گرفتن هر مراسم و برنامه مذهبی بهانه میگرفتید و ناله میکردید که اینکارها رو رها کنید و به فقرا رسیدگی کنید
حالا وقتشه !
فقرا و گرسنه ها منتظرن !
به جای گرفتن ولنتاین و تقدیم کادو در رستوران‌ها به عشقتان! به فقرا و گرسنه ها کمک کنید
به جای خرید خرس و الاغ قرمز، دو کیلو گوشت قرمز برای فقرا بخرید!
فقرا، گرسنه ها، مریض های بی پول، یتیم های بی سرپرست و ... در روز 14 فوریه منتظرتان هستند!!

با اینکه زمانش گذشته ولی حیفم اومد اینجا نزارمش


موضوعات مرتبط: دل نوشته های دیگران
[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ] [ بدون نظر ]

بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به "جِغِله های جهاد".انگار جبهه ، خونه خاله شون بود. نه از ترکس می ترسیدند، نه از تیر؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه. بیشترشون شهید شدند؛ مثل فرمانده شون "محمد علی قیصری" . اجر نماز شبشون و حماسشون با خدا و لبخندبازی های ساده و طنزشون مال شما.

 

 

شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت:« امشب نمی شه کار کرد. می ترسم بچه ها شهید بشن». تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر می کردیم که صالح گفت: یه فکری! همه سرامونو بردیم توی هم . حرف صالح که تموم شد، زدیدم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمی شد. انگار بیابون ارواح بود. فاصله‌مون با عراقیا خیلی کم بود؛ اما هیچ سرو صدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود.گفت: یک، دو، سه، هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دوازده نفرمون زلزله‌ای بپا کرد. هر کسی صدایی از خودش در آورد، صدای خروس، سگ، بز، الاغ و ...

چیزی نگذشته بود که تیربارا و تفنگای عراقیا به کار افتاد و جیغ و دادمون که تموم شد؛ پوتینا رو گذاشتیم زیر بغلمون و دویدیم طرف بلدوزرا. ما می دویدیم وعراقیا آتیش می ریختند. تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم. عراقیا اون شب انگار بلدوزرا رو نمی دیدند. تا صبح گلوله‌ها شونو تو باتلاق حروم کردند و ما به کِیف و خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.

 

 

برگرفته از مجموعه لبخند جبهه - جغله های جهادی نوشته: حجت الاسلام محسن صالحی حاجی آبادی




موضوعات مرتبط: جغله های جهاد
[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 19:3 ] [ مامان ] [ 4 نظر ]

چه بچه های باحالی و چه روزهای باصفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود. سرزمینی در یه قدمی بهشت؛ نه روستایی بودند و نه شهری، از سرزمین ملائک بودند و چند روزی مهمون این کره خاکی؛ اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ خوده و غافل ما بزنند.

اونچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خون ریزی، تعصب های خشک و تو خالی و اخمای تند و خشن نبود. راز قصه اونا، رنگ قصه ی گل بود و پروانه، تبسم و لبخند مرام رویشان و نماز و اشک، مسلک آسمونیشون بود.

یکی از مقرهاشون نزدیک خرمشهر بود." مقر شهید حجتی". بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به "جِغِله های جهاد". سردار حاج مهدی علی خانی بهشون می گفت: کُرفه چی ها! یعنی کوچولو ها!. خیلی هاشون از روستای ما- جاجی آباد نجف آباد - بودند.

بیشتر خاکریزهای شلمچه تا جاده های کوه های حلبچه، اینا رو یادشونه. انگار جبهه ، خونه خاله شون بود. نه از ترکس می ترسیدند، نه از تیر؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه. بیشترشون شهید شدند؛ مثل "محمد علی قیصری" فرمانده هفده سالمه مون، مثل "صالح و نصر الله صالحی"، "مهدی شاهسون:، "مصطفی طاهری"، " اسماعیل رحیمی"، " محمد توکلی" و "اکبر عرب پور". اجر نماز شبشون و حماسشون با خدا و لبخندبازی های ساده و طنزشون مال شما. انشاء الله هیچ وقت یادشون از دلمون نره.

 

 

برگرفته از مجموعه لبخند جبهه - جغله های جهادی نوشته: حجت الاسلام محسن صالحی حاجی آبادی


موضوعات مرتبط: جغله های جهاد
[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 18:50 ] [ مامان ] [ 2 نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
هرکجا ترسیدی
فقط آهسته بگو
من خدا را دارم
نويسندگان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

امکانات وب